چند سالی میشه از زندگی مشترک من میگذره، ولی من چه روزها و شبهایی که نداشتم. اوایل خیلی عذاب آور بود، درست مثل یک پرنده ای که در قفس گیر کرده و دلش میخواد از این قفس نجات پیدا کنه، من همون پرنده بودم و قفس شرایط زندگی. هیچ کاری از دستم برنمیومد، هیج کاری نمیتونستم انجام بدم، دست و پام بسته بود اما چشمام باز باز باید با چشمام پرواز پرنده های آسمون رو میدیدم اما از کجا از همون قفس حسرت و غبطه ای دیگه باقی نمونده بود تا من بخورمش! میخوندم و مینوشتم، التماس پرنده ,زندگی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

اجناس فوق العاده کتابخانه سازمان جهاد کشاورزی استان زنجان خدمات جوانسازی و زیبایی پوست مسجد جامع جوشقان استرک